تبلیغات
صدف مشکی،مروارید آبی

صدف مشکی،مروارید آبی
وقتی مروارید زیبایی هایت را به صدف حجاب و عفاف می سپاری،خدا تو را آبی می کند،آنقدر آبی که آسمان به تو رشک می برد...
قالب وبلاگ
نویسندگان

بــِسْم ِاللْـہِ الـرَّحْمـטּِ الرَّحیـمْ


وَإِטּ یَڪُادُ الَّذِیـטּَڪَفَـرُو الَیُـزْلِقُـونَڪَ

بِـأَبْصَـارِ هِـمْ لَمَّـا سَمِعُـوا الـذِّڪْرَوَیَقُولُوטּَ

إِنَّـہُ لَمَجْنُـوטּُُ وَمَـا هُـوَ إِلَّـاذِڪْرٌ لِّلْعَـالَمِیـטּْ



═╬
╬═
═╬
╬═
═╬
╬═

سلام...


به وبلاگ من خوش اومدید....

وبلاگ من قانون خاصی نداره فقط لطفا لطفا لطفا...اگر مطالب رو کپی کردین ✿ ذکر منبع فراموش نشه...

و یه چیز دیگه که درباره عنوان وبلاگ هستش ...

دلیل انتخاب این اسم رو با این عکس توضیح میدم...


تبادل لینک اتوماتیک


خودمو به صدف مشکی (چـــــــادر) حجاب و عفاف می سپرم...خدا منو آبی می کنه...آبی تر از آسمون...

پس من یه مروارید آبیم با یه چــــــادر مشکی که حکم صدف رو  داره واسم....

  پس:::

                           به وبسایت:                            

                                      صدف مشــــکی، مروارید آبـــــــی 

                                                                                 خوش آمدید....






[ پنجشنبه 4 تیر 1394 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
نظرات

این چادر را

و این حجاب را 

خودم دوست دارم 

نه به اجبار پدر 

و نه به قانون مدرسه 

من خود این چادر را 

و این سیاهی تمام قد را

دوست دارم 

و حاضر نیستم 

با تمام آرزوهای رنگارنگ دنیا

و با تمام راحتی ها 

یا راحت تر بگویم 

حاضر نیستم با تمام دنیایم عوضش کنم

حجابم مال من است 

حق من است 

چه در گرماهای آتش گونه

و چه در سرماهای سوزناک

درست است ...گرم است ...

اما به خنکای تابستان هم نمیفروشمش

دست و پاگیر ؟

خب باید دست و پا را بگیرد 

از دست درازی ها و قدم های اشتباه 

من چادری ام 

حقش 

احساسش

دنیایش

و آرامشش را با نگاه های سنگین عوض نمیکنم 

هر چه باشم و هر کجا باشم من چادری هستم 

 

دوستش دارم 




برچسب ها: حجاب، چادر، اجبار،  
[ یکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ شهیده .ر ]

حجاب
قدیم ترها برایمان خیلی عجیب بود اگر كسی مانتو اش یك وجب بالاتر از زانو اش آمده بود
دختری كه چندبار از محل خاصی عبور می كرد حرف پشت سرش زیاد بود
این زمان ها گذشت..!
اوایل مد شدن ساپورت،حتی خانمها با چشمانی متعجب به یك وجب پای ساپورت پوشیده خیره میشدند
 و ابراز نگرانی و تاسف می كردند...كمی كه گذشت خودشان هم به پا كردند!!
شاید می خواستند از زنان دیگر جا نمانند تا مبادا چشم و دل همسرانشان را دختری دیگر برباید!
مدتی بعد چهره های عجیب و غریبی ظهور كردند..
اكنون زن ایرانی در تمام شبكه های اجتماعی ظاهری نیمه برهنه دارد‌
، با آرایشی زیاد برای همه دلبری می كند...
كامنت هارا كه می خوانی دلت می خواهد دیگر زنده نباشی!
زن ایرانی خودش را در نگاه دیگران به وسیله خوشگذرانی تبدیل كرده است
حالا مانتو كه هیچ شنل میپوشد...بلیز كه نه نیم تنه میپوشد
چندین و چند رفیق مذكر دارد،با هر آدم و نا آدمی گرم عیش و لذت میشود
یادش بخیر نسل مادر های عفیف ایرانی!

هر گاه صحبت از دین و حجاب می شود می گوید به شما مربوط نیست!
تو دل مردی را میربایی كه شاید تمام زندگی یك زن است چگونه این اتفاق به دیگران مربوط نیست؟


میگوید مردان نبینند من هرجور كه می خواهم لباس میپوشم!
اما تو تغییر دهنده ی ذات بشر نیستی تنها می توانی خودت را تغییر دهی...


میگوید دلم پاك است و حجاب لازم نیست!
عزیزم همین حوالی دل پاكت را هم باد برد ،مراقب باش خودت را نبرد...:)




[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ شهیده .ر ]

Image result for ‫عکس درباره حجاب‬‎

فریاد مظلومیت می زنیم یا منظلیمت را بیداد می کنیم؟

غافل نمانیم از آنکه این ها بد گمانی به چادر می آورد، برای آنانکه با مویزی گرمی شان می کند و با غوره ای سردی.

هزاران زحمت کشیده می شود تا بگویند: دستاورد چادر امنیت است، آنگاه یک جمله سیاه نمایی،

 می شود آفت ثمره آن همه تلاش.

دختری نوشته بود: "غربت یعنی تو مملکت اسلامی باشی و به خاطر حجابت همه بهت سنگین نگاه کنن"

"به تو متلک بیاندازند"

آیا کسی نمی گوید پس کجای قصه چادری ها امنیت اجتماعی و روانی و آرامش نوشته اند؟

وای بر ما که اگر این حقیقت داشته باشد، چرا که چادر خود فریاد مظلومیت است نه دیدن بیداد ظلم.

وای بر ما که اگر حقیقت نداشته باشد و در پی سیاه نمایی و منظلم جلوه دادن چادری ها باشیم.




طبقه بندی: متن ادبی درباره حجاب،  آلبوم تصاویر،  خاطرات حجاب، 
[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ شهیده .ر ]
آهای خانوم كجا كجا،
خانوم بینیتون افتاده چسب زدین؟،
خانم شماره کفشمو بدم؟،
ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختره آینده من هستین و......

هر روز سریه کوچه ای با دوستاش مینشست و به همه دختراهایی که رد میشدنند این متلک ها رومینداخت.و کلی میخندید.
نگاهش افتاد به یه دختر چادری .تا خواست از کنارش رد بشه .و یه  تیکه بندازه ، نتونست .
آخه هرچی فکر کرد نفهمید بابت چی متلک بگه!
با نگاهش رفتن دختر را دنبال کرد .

سرشو انداخت پایین که رفت توی فکر.
حواسش نبود یه دختر دیگه از کنارش رد شد و دوستاس متلک گفتند .
دوستش گفت رفیق حواست کجاست.
این دختر عجب تیکه ای بود  و ......

سرشو اورد بالا نگاهش افتاد به همون دختری که رفته بود.
خواهرش بود.....!؟



[ جمعه 21 اسفند 1394 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
درکلاس بحث این بود که چرا بعضی از پسرهایی که هر روز بایک دختری ارتباط دارند، دنبال دختری که تا به حال با هیچ پسری ارتباط نداشته اند برای ازدواج می گردند! اصلا برایمان قابل هضم نبود که همچین پسرهایی دنبال این طور دخترها برای زندگیشان باشند!
این وسط استادمان خاطره ای را از خودش تعریف کرد:
ایشان تعریف میکردند من در فلان دانشگاه، مشاور دانشجوها بودم، روزی دختری که قبلا هم با او کلاس داشتم وارد اتاقم شد، سر و وضع مناسبی از لحاظ حجاب نداشت، سر کلاس هم که بودیم مدام تیکه می انداخت و با پسرا کل کل می کرد و بگو بخند داشت، دختر شوخی بود و در عین حال ظاهر شادی داشت.
سلام کرد گفت حاج آقا من میخواستم در مورد مسئله ایی با شما صحبت کنم، اجازه هست؟

گفتم بفرمایید و شروع کرد به تعریف کردن.
"راستش حاج آقا توی کلاس من خاطر یه پسرَ رو میخوام، ولی اصلا روم نمیشه بهش بگم، میخوام شما واسطه بشید و بهش بگید، آخه اونم مثل خودم من خیلی راحت باهام صحبت میکنه و شوخی میکنه، روحیاتمون باهم می خوره، باهم بگو بخند داره، خیلی راحت تر از دختر های دیگه ای که در دانشکده هستن بامن ارتباط برقرار میکنه و حرف میزنه، از چشم هاش معلومه اونم منو دوست داره، ولی من روم نمیشه این قضیه رو بهش بگم میخواستم شما واسطه بشید و این قضیه رو بهش بگید."
حرفش تمام شد و سریع به بهانه ایی که کلاسش دیر شده از من خداحافظی کرد و رفت.

در را نبسته همان پسری که دختر بخاطر او بامن سر صحبت رو باز کرده بود وارد اتاق شد. به خودم گفتم حتما این هم بخاطر این دخترک آمده، چقدر خوب که خودش آمده و لازم هم نیست من بخواهم نقش واسطه رو بازی کنم!
پسر حرفش رو اینطور شروع کرد که: من در کلاسهایی که می رم، دختری چشم من رو بد جور گرفته، میخوام بهش درخواست ازدواج بدم، ولی اصلا روم نمیشه و نمی دونم چطوری بهش بگم! 

بهش گفتم اون دختر کیه: گفت خانم فلانی!
چشم هام گرد شد، 

ادامه مطلب

[ جمعه 21 اسفند 1394 ] [ 02:22 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]



[ جمعه 21 اسفند 1394 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
مونث عزیز : " زن " باش !
تو به وجود آورنده ای !
از دامآن توستـــ کـــه مــردآن بــه معــرآج میرونــد
 نگاه هر کس پاسخش لبخند نیست !
زندگی تنها خوشی نیست !
رضـآیتـــ مــردآن کــوچــه وبــآزآر
را جلــبـــ نکـــن!
کســی هســـتـــ درآن بــآلــآ،کـــه هــر لحظــه نگــآهش بــه توســتـــ
رضــآیتـــ اوســتـــ کــه بآیــد جلــبـــ شــود
تنتــــ را،ســرت را عریــآن میکنـــی تآ چند نفــر ازدیــدنتــــ لــذتـــ ببـرنــد
آن بــآلـآیــی همـ تــورآ میبینــد
کســی کــه امــروز رآحـــتـــ در حضــورش معصیـــتــــ میکنـــی
فــردآی قیــآمــتــــ قــاضــی گنــآهــآنــتـــ اســتـــ(!)
زنهــآر کـــه وقــتــــ قضـــآوتــــ هــمــ میــرســد!
زنـــهــار کــه ایــ ن روز هــمـ خــوآهــد رسیــد!


پ ن:دوباره برگشتم ببیخشید بابت تاخیر ...سرم شلوغ بود...



[ جمعه 21 اسفند 1394 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]

یاحق
گفت:  سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت داده ام … و چه خوب امانت دارانی هستند محجبه های این دیار … چه موهبتی در ازای این حجاب دریافت خواهید کرد از باری تعالی، نمی دانم. اما هر چه هست، همین که ارثیه ی مادر اکنون در دست شماست، خودش بزرگترین موهبت که نه! بالاترین نعمت است.
"به امید ظهور که صد البته نزدیکست"



[ جمعه 2 بهمن 1394 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
.



[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ شهیده .ر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ


سلام.

وبلاگ من همونطور که می بینید درباره حجاب هست...
امیدوارم از دیدنش لذت ببرید و بهترین برداشت و استفاده رو ازش داشته باشین..
نظر یادتون نره...
باتشکر...یاعلی

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

キラキラの足跡ブログパーツ

[PR] 無料で面白タイピング!

キラキラブログパーツ

[PR] 好きな文章でタイピング!

Pointy Hand